ماجراهای سارینا و مامان و باباش
سلام قند عسلم خوبی یه چندروزی وقت نکردم بیام برات چیزی بنویسم ولی امشب برات همش جبران و میکنم پس اول بریم سراغ چهارشنبه 92.1.21که بابای من از بروجرد اومده بود و برات یه لباس خوشگل و کلاه برات اورد و عکساش برات میزارم .روز 5شنبه که 92.1.22بابابایی رفتیم بازار و برات پستانک و دندانگیر خریدیم و برات چندجا روروئک سوال کردیم که از همش یکیش خیلی قشنگ بود که قرمز مشکیم بود و شاید اون برات خریدیم و روز شنبه که تو 4ماه و نیمت شد و کلی شیطون شدی و 2هفته ای میشهاز خودت صداهای جدیدی ایجاد میکنی و وقتی ما باهات صحبت میکنیم تو هم با همون صداها سعی میکنی جواب مارو بدی و یاد گرفتی با آب دهانت حباب درست کنی و با اسباب بازیات بازی میکنی و کلی هم ذوق میکنی و از همه جالبتر اینه که من هروقت میخندم تو هم به خنده های من میخندی و ولی هرچی بابایی خودش بالا و پائین میندازه فایده نداره و تو اصلا بهش نمیخندی و لی من تا بهت میخندم و یا بهت این حرفارو میزنم(کلک شدیا شیطون و خاله اومده چی چی اورده)کلی میخندی و بابایی حرصش میگیره امروز داشتم توی آشپزخانه ناهار درست میکردم و توهم همش داشتی نگاه من میکردی هرچی بابا برات شکلت در میاورد و صدات میکرد تا نگاش کنی مگه مهلش میذاشتی بابایی هم داشت حرص میخوردا من بهش گفتم کم بین مادر و دختر قرار بگیر بزار مامانش نگاه کنه و شوتینگ کنار (یعنی برو کنار) که کلی خورد توی ذوقش بنده خدا الانم که دارم اینارو مینویسم تورو اورده بالای سرم و وایساده و داره اینارو میخونه و حالا زورش گرفته موهای من داده دست تو تا بکشی آخه جدیدا مو کشیدن هم بلد شدی و وقتیم موهامون میکشی مگه دیگه ول میکنی.اینم عکسا قربونت برم










ماجراهای سارینا و مامان و باباش
